پست نطلبیده مراد است!اصلن نمی خواستم چیزی بنویسم امروز این لحظه. کاملن اتفاقی حاضرند این جا انگشت هام روحم حسم. گمانم چیزی که دلم می خواهد بگویم این است که چرا ما اجازه می دهیم محیط و شرایط انرژی ما را تحلیل ببرند! چرا بیش از این که به قوای خود اتکا کنیم به صورتی آگاهانه شاید خودمان را در مسیری قرار می دهیم که انرژی مان تحلیل برود. هر قدر جلوتر می روم خودم را مسوول تر می بینم نسبت به تمام آن چه دارم و آن چه ندارم... و هی تلاش می کنم تابع زندگیم را با متغیر خودم تنظیم کنم.

این طوری شادی شادی منست و غم مال من. همه چیز در حیطه ی انتخاب ماست دوستان!  

+ تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بی نام نظرات ()

همیشه وقتی دور شده ام از آدم ها از مکان ها از باورها برگشتن بی اندازه دشوار بوده برایم. این جا را بسیار دوست می دارم، جایی که مهم نیست چه جور مورد قضاوت دیگران قرار می گیرم، جایی که می شود آزادانه نفس کشید... اما مدتی ست هوای دیگری در سر ماست. هرگز در تمام عمرم به قدرت اکنون تغییر را لمس نکرده بودم، پرواز را و ترس را.

همیشه فکر می کردم همه چیز تکراری ست اما این روزها انجام تکرارها نیروی عظیمی از من می گیرد و این اتفاق جالب عجیبی در زندگی من است.

+ تاريخ ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده بی نام نظرات ()

می دانی! دلم را هوای بارانی همیشه پرواز داده است به سمت فضای گُنگی که بسیار دوست داشتنی ست. صدای رعد و برق قدرت نهفته در درونم را بیدار می کند و ناگهان، تک تک سلول هام به نوسان درمی آیند... تو گویی از جای بی نهایت دوری می آید این باران که موطن رویاهای من است... 

 کاش بیشتر با ما می ماند این سرمستی.

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده بی نام نظرات ()

... دختر ملا(نصرالدین) گریه کنان نزد او آمد و گفت: "شوهرم مرا کتک مفصلی زده."

ملا هم چوبی برداشت و او را چوبکاری کرد و گفت:" حالا برو به شوهرت بگو، اگر دوباره دختر مرا زدی من هم زنت را می زنم."

بنی آدم اعضای یک پیکرند

لذت ها معمولن شکل "من" و "اکنون" می گیرند و شادی ها شکل " ما" و "همیشه".

............................................................................................................................

ما باید یاد بگیریم که چگونه برادرانه زندگی کنیم، وگرنه باید مانند احمق ها نابود شویم.

"مارتین لوتر کینگ" 

(کتاب: ملانصرالدین زندگی خویشتنیم، گردآوری مسعود لعلی)

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده بی نام نظرات ()

این روزها دارم حس می کنم که  خوردن چای جوشیده،

 سفر کردن با کسانی که هم فکر من نیستند،

تبریک سال نو که همیشه کلیشه می نمود،

با دمپایی رقصیدن،

بی ادب بودن و حرف های یاوه گفتن،

.

.

.

می تواند چه قدر عــــــــــــــالی باشد!

 

همین دیشب فهمیدم که در من دختر ستــــــــــــــــمگری زندگی می کند که خودش را زندانی پیش داوری های اش کرده است... حالا دارم نفس می کشم و آزادی سهم من است که تمام این سال ها خودم حبــــــــــس اش کرده بودم! 

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده بی نام نظرات ()

لحظه های نزدیک تحویل سال است. مردم غالبن این جور وقت ها قدر زمان را خوب می دانند و برای گذشت هر دقیقه اش و کارهای انجام نشده غبطه می خورند...

من توی خودم غوطه ورم؛ دیروز جمعی از مورچه ها را نه که عمدن اما بابت تمیزی خانه کشتم! منی که سعی کرده بودم همیشه و همه جا_ انگار قسم یاد کرده بودم در جایی و وقتی که یادم نیست_ به هیچ جانداری _حتا سنگ_ آسیب نرسانم. نمی دانم این چه حس خطرناکی ست که در من لانه کرده! دلیل اش شاید کشف جدیدم باشد: این که هرگز خودم را دوست نداشته ام و او را در اولویت آخر _و شاید نزدیک به آخر_ قرار داده بودم. کشف کرده ام که تا چه حد! از خودم فرار کرده ام .....

صداقت تلخی در درون ام ریشه گرفته که دلچسب است. اگر من خودم را دوست ندارم پس چرا باید مورچه ها و ماهی ها و صدف ها و درخت و آسمان را دوست داشته باشم؟؟!

 

هر لحظه ای که می گذرد که داریم نزدیک می شویم به صدای توپ آخر سال من وحشت و اضطراب بیشتری حس می کنم، چرا که دورم و این دوری دشوار است! 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده بی نام نظرات ()

وقتی به جایی می رسی که آن قدر به خودت اطمینان پیدا می کنی که همان طور که تو فکر می کنی و رفتار می کنی حقیقی است و دیگران مشتی عامی کم شعور هستند که مثل گوسفند باید پشت سر تو (و تو ها!) حرکت کنند، پس این جواز را برای خودت صادر می کنی که هر جور بخواهی می توانی آن ها را استعمار کنی....

بدان که 

 اخلاق و انسانیت به تو پوزخند می زنند.

... از تو و کتاب ها و اراجیف ات بیزارم!

   

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده بی نام نظرات ()

این روزا فکر می کنم "تــــــرس از تنهایی" باعث شده آدما رو دوست داشته باشم!

تجربه ی دردناکیه! و من تمام این رنج رو دارم به دوش می کشم!.....

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده بی نام نظرات ()


خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


<